تبليغاتX

تولد طوفان
تولد طوفان

ازنامه هاي مشكل گشا چنين پيداست كه مشكل عده اي از مردم اين است كه نمي دانند روابط خودرابامردم بر چه اساسي بنا نهند تابه محبوبيت وعزيزي برسند اينست كه دراين مقاله درباره محبوبيت سخن مي گوئيم .اگر دلتان مي خواهد كه اطرافيان دوست تان داشته باشند وباهمنوعان خود روابط حسنه برقرارسازيد ويقين پيدا كنيد كه دوستتان دارند مقاله زير رابه دقت بخوانيد .اگر دلتان محبوبيت مي خواهد هيچ  خجالت نكشيد زيرااين يك نياز طبيعي آدميزاداست .ويليام جيمز روانشناس بزرگ امريكايي درجائي نوشته است كه (يكي از عميقترين وريشه دارترين انگيزه هاي آدميزاد اينست كه محبوب واقع شوند ومردم قدروآنهارابشناسند )اماميل به محبوب شدن گاه دورنيست مارادرمعرض خطر بگذارد بدين معني كه آنچنان به محبوبيت خودعاشق شويم كه براي بدست آوردن آن به وسايل نامبارك دست يازيم .مثلابه چاپلوسي بپردازيم ومجيزوتملق ديگران رابگوئيم وحتي ازاين هم فراتر رفته محبوبيت خودرابه قيمت تحفه هائي كه به افرادمي دهيم تامين سازيم .به صراحت بايد بگويم كه محبوبيت يك امرمادرزادي وارثي نيست البته بعيد نيست عده اي بيشتر ازسايرين آماده كسب محبوبيت باشند وليكن ديگران را نيز اگر بخواهند مي توانند بابذل مختصر كوشش به همان اندازه محبوب شوند .كساني كه محبوب مي شوند كساني خستندكه حاكم برروابط خودباديگران هستند ومااكنون به عوامل شش گانه راكه اگربدان عمل كنيد شمارادرخانه واداره ومدرسه محبوب خواهد ساخت يكي بعدازديگري تشريثح مي سازيم :

نخست -آنكه ظاهرآراسته دربسياري از مواردخيلي مفيد است وليكن دركارمحبوب شدن تاثيردردرجه اول نداردوحال آنكه اگر درتميزي لباس وآراستگي آن بكوشيد اين البته در محبوبيت وغزيزشدن شما موثراست زني كه مي خواهد محبوب شوهرش واقع شود مجبورنيست لباس فاخر بپوشد وبهترين وگرانترين عطرها وكرم ها رابه سروصورت خود بمالد بلكه اگر تميز ومرتب باشد باهمان لباس ساده خانه نيز قادر است عزيز شوهرش شود بي گامن يك شخص عالي مثل خورشيد نورافشاني مي كند وجامه كثيف يا موهاي ژوليده وپريشان وصورت ناشسته قادرنيست ازنورافشاني آن جلوگيري كند وليكن چه اصراري هست كه خورشيد تابان شخصيت خود را باابر ژوليدگي بپوشانيم ؟زيرا ظاهر مانبايد مخل تشعشع باطن ما باشد كه هيچ بلكه بايد به تلالو باطن وشخصيت درخشان ما كمك كند .بسيار اتفاق مي افتد كه از طرزلبا س پوشيدن افراد مي توان به شخصيت آنان پي برد ودر مثل درباره لاابليگري وبي ذوقي وياذوق وشم هنري وحالت خود نمايي انها بدرستي داوري كرد هيچكس نمي تواند منكر اين امر شود كه ظاهر كسان در روابط اجتماعي آنان موثر است .ودر عكس العمل ديگران نسبت به آنان تاثير مي كذارد .با همه آنچه گذشت نقش ظاهر درمحبوبيت چندان زياد نيست واهميت آن در اين است كه معاشران درنخستين وحله برخوردازروي ظاهر ما درباره ما داوري مي كنند واگر ظاهر ام زننده باشد ممكن است از ما داوري جوينده واين زحمت رتبه خود ندهند كه با وجود ظاهر ناخوشايندمان باما معاشرت كنند تا بعداپي به شخصيت جالب ما ببرند .

دوم -آنكه براي كسب محبوبيت به تبسم وشادي نياز داريم البته ناگفته پيداست كه رفتار ما بايد متناسب با مقتضيات واوضاع واحوالي كه در ان هستيم باشد .مثلا ماهيچوقت انتظار نداريم كه فلان رئيس اداره اي كه براي نخستين بار به ملاقاتش مي رويم قاه قاه باما بخندد وازاين قبيل .باري هركدام از ما مثل اين است كه در هر مقامي كه باشيم شرايطي در دور وبر خود پديد مي آوريم مثلا شرايط دوروبر بعضي از مردم ناخوشايند است وآدمي رامي گريزاند وبر عكس شرايط عده اي ديگر گيرا ودلچسب است .اگر دلمان مي خواهد كه محبوب بشويم بايد بكوشيم كه فضاي دوربر خود را گيرا جذاب سازيم مثل اهن ربايي كه دوروبرش همه چيز را به خود جلب مي كند وبراي اين كار بايد غرولند كردن پرهيز كنيم ودر اشخاص واشياواحوال به دنبال چيزهايي بگرديم كه موجب نشاط ما مي شود .داشتن كنجكاوي وحساسيت نسبت بدانچه مردم درباره ما فكر مي كنند وابراز علاقه واقعي در اين خصوص از جمله چيزهايي هستند كه ملال وخود خوري وساير عواملي راكه مخل ومزاحم نشاط خاطر ماست از ذهن مادور مي سازند .معناي وسيعتر نشاط وشادي اين است كه بچيزي علاقه داشته باشيم مثلا وقتي داريم نمايشي راتماشا مي كنيم وياباكسي مشغول صحبت هستيم وياداريم كاري مي كنيم ويابازي مي كنيم شوروشوق ماازناصيه ورفتار ما پيدا خواهد بود .شور وشوق ونشاط مزبور به اطرافيان ما منتقل مي گردد وميان ما وآنها رابطه اي برقرار مي سازد زيرااين ديگر به تجربه ثابت شده است كه ادمهاي پرشوروشوق بيش از افراد سردوبيحال كسان رابه خود جلب مي سازند .

سوم -آنكه فروتني يكي از شرايط اساسي كسب محبوبيت است كساني كه خودخواه هستند وپيوسته ارز برتريهاي خيالي خود حرف مي زنند وبدان مي بالند كمتر ممكن است مردماني محبوبي باشند .اين بدان معني نيست كهبراي محبوب شدن تا بدان جا خفض جناح وسكسته نفسي وفروتني راافراط كنيم كه به عزت نفس وغرورواعتماد به نفس ما لطمه واردآيد .بايد تاآنجا كه امكان دارد كارهائي راكه به ما محول شده است به خوبي انجام دهيم ووقتي كار خود رابه خوبي به انجام رسانديم به ان افتخار كنيم اما در عين حال بايد خود رااماده كنيم كه از ديگران چيز ياد بگيريم وباصلاح اشتباهات خود بپردازيم تا نتايج آينده كار ما بهتر شود ادمياني كه به واقع چيز دان هستند كمتر متكبر وخودخواه از آب در مي آيند .چون چنين كساني 

بهتر از هر كس مي دانند كه معلوماتشان در نتيجه با مجهولاتشان چه اندازه ناچيز است شعر معروف كه مي گويد:

(تا بدان جا رسيد دانش من                كه بدانم همي كه نا دانم )

در واقع وصف حال اين عده است هميشه به فكر چيز يادگرفتن باشيم يعني از گهواره تا گور .گوش دادن به حرف ديگران محاسن زيادي دارد زيرا اطرافيان ما وقتي ببينند كه ما به حرفشان گوش مي دهيم تا چيز ياد بگيريم حس خودخواهي شان تسكين مي يابد واين امر به محبوبت ما در ميان آنان كمك خواهد كرد .بنابراين بدنيست در طي معاشرتهايتان بكوشيد تا كسان رابصحبت كردن درباره اموري هدايت كنيد كه در آن خبره ومطلع اند .البته هر كدام ازما سليقه هاي خاصي دراين زمينه داريم وليكن فروتني احترام به آزادي عقيده ديگران وجرمي نبودن وحق حيات براي ديگران قايل بودن ازجمله چيز هايي است كه در هركسي بايد پيدا شود وريبائي گرائي خاصي خواهد داشت عوض آنكه به ديگران بگوئيد كه فلاني عقيده اش صددرصدغلط است بهتر است بگوئيد عقيده شما رافهميدم ولي فكر نمي كنيد 000چه رعايت ادب به كسب وجهه شما در افرادكمك خواهد كرد .از اينها گذشته اگر ميان مردم به منطقي بودن وخردمندي معروف شويد اين خود از وسايلي است كه شما رابه محبوبيت نزديكتر مي سازد .

چهارمين نكته -اين است كه ديگران رابيازماييد وبگذاريد ديگران شما رابيازمايند .كمتر چيزي است كه بيش از حقه بازي ودوروئي موجب انزجار انسان از ديگران شود منظورم اين است وقتي كه حس مي كنيم فلاني قابل اعتماد نيست خيلي زود روابط خود رابااوقطع مي كنيم .محبوبيت ما زماني افزايش مي يابد كه دربين مردم به اين صفت معروف شويم كه پيوسته در فكر امتحان دادن وامتحان كردن معاشران خودهستيم .اشخاص مرتب دلشان مي خواهد كه ديگران آنها رابيازمايند البته چندان مطبوع نيست كه حس كنيد كسي دارد در خفارفتار وكردار وگفتارتان رابررسي مي كند .مردم معمولا از كساني بدشان مي آيد كه به آنان بد گمان باشند ودر معاشرت باآنان جانب صراحت رارعايت نكنند وحال آنكه اگربدانند كه داريم آزمايششان مي كنيم به ما علاقه مند مي شوند وبه محبوبيت ما افزوده مي گردد.به همين دليل نيز بايد خودمان رااشخاصي نشان دهيم كه ظاهر وباطنشان يكي است وچنين اشخاصي از هر امتحاني سربلند در مي آيند وذيلا طريق سه گانه اي را كه براي نشان دادن  صداقت لازم است شرح مي دهيم

 اول -گفتار وكردارمابايد باهم جوردربيايد يعني اگر قولي داديم ياادعايي كرديم بايد بدان عمل كنيم وباصطلاح خودمان واعظ غير متعظ نباشيم .پاره اي از مردم ياد كنم به وعده وفا مي كنند وياهيچگاه به وعده خود وفا نمي كنند البته اگر چنين اشخاصي به محبوبيت نرسند جاي شگفتي نخواهد بود .

دوم -اينكه صداقت ويكي بودن ظاهر وباطن مازماني برهمه آشكار خواهد بود كه بدانند پشت سرشان از آنها غيبت نمي كنيم يعني در غيابشان چيزي بگوييم كه در حضورشان نمي گوئيم .غيبت هر چند كه ممكن است از خبث نباشد وليكن دشمن شماره يك محبوبيت شماست .

سومين طريق -آنست كه اشخاص بايدبه رازداري شماايمان آورند وقتي كه از شما خواهش مي كنند كه رازشان رافاش نسازيد جداوصميمانه از اين كار خودداري نمائيد .اين بود راههاي سه گانه اي كه هر كسي مي تواند هم ديگران رابه مددآن يبازمايد وهم به ديگران اجازه بدهد كه اورابيازمايند .

چهارمين نكته -اين است كه تا آنجا كه برايمان مقدور است از تشويق ديگران مضايقه نكنيم چه بدين وسيله عوض آنكه خود رابسازيم به ساختن ديگران اقدام مي كنيم .وقتي كه ديگران رابه خودشان خوشبين ساختيم به ناچار انها رابه خودكمان نيز خوشبين ساخته ايم روشن تر بگويم وقتي كه مرتبا از ديگران انتقاد مي كنيم بالاخره به جائي مي رسيم كه انها نسبت به خودشان بدبين مي سازيم واين بد بيني سرانجام به خود ما بر مي گردد وبه محبوبيت ما لطمه مي زند .اين طبيعت  بشر است از آدمي كه از و به شدت انتقاد كند خوشش نخواهد آمد .در كتاب ايوب در توراتست كه يكي از برادرانش به اومي گويد(برادر سخنان حكيمانه توموجب شده است كه عده اي به خود خوشبين واميدوار شوند )مگر خود ما ازچنين كلمات حكيمانه اي در زندگي خصوصي خود سود نجسته ايم ؟پس اين به دست ماست كه باتشويق مردم به محبوبيت خود ونزدانان بيفزائيم چه يك سخن گرم واميد بخش نمي دانيد چه تاثير معجزه آسايي در التيام جراحات محرومان ودرماندگان ونوميد شدگان دارد.به مصداق :

تونيكي مي كن ودردجله انداز             كه ايزددر بيابانت دهد باز )

هر كمك فكري كه به ديگري بكنيد از فوايد ان برخوردارخواهيد شد .شكسپير براي كسب محبوبيت بهتر از اين نيست كه آدمي طوري مردم را تشويق كند كه آنها احساس نمايند بر اثر ملاقات بااو به زندگي اميدوار تر وقواي انساني خويشتن خوشبين تر شده اند .

پنجمين نكته -بالاخره اين است كه به مردم كمك كنيد ممكن است عده اي بگويند كه اگربه مردم كمك كنيم سوء استفتده خواهند كرد وليكن به اين بهانه نمي شود از كمك به مردم چشم پوشيد .فراموش نبايد كرد يكي از شرايط كسب محبوبيت اين است كه به مردم كمك كنيم وهم از انان كمك قبول كنيم .يكي از مشكلات كار اين است كه بعضي از مردم نه تنها از كمك هاي ما سوءاستفاده نمي كنند بلكه از پذيرفتن كمك نيز بيزارند .براي احتراز از اين مشكلات بايد به نحوي رفتار كنيم كه مردم تصور نكنند كه كا راه مي رويم تا به مردم كمك كنيم .بدنيست قصه مردسامري رااز تورات در اينجا نقل كنم :حضرت عيسي در جواب عده اي از مردم كه از اوسئوال مي كردند چگونه به مردم كمك كنيم فرمود :روزي مردمحترمي در بيابان بيت المقدس اسير دزدان شد ودزدان زخمي به او زده واورا كناري گذاشته پا به فرارگذاشتن عده ي زيادي از مردم كه پاره اي از آنها اهل دين نيز بودند از كنار او رد شدند بدون آنكه توجهي به اوكنند تا آنكه مردسامري كه هيچ داعيه اي هم نداشت از آنجا عبور مي كرد كه چشمش به آن مرد زخمي افتاد بيدرنگ به بيمارش همت گماشت ومرهمي برزخمش گذاشت (منظور حضرت مسيح اين بودكه آدمي هر وقت كه فرصت كمك پيش آيد بايد كمك كند نه اينكه كمك به ديگران راحرفه خود سازيم ) 

 


 
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:31 توسط mohammad|


نامه هاي عاشقانه

 اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو عزيز دل
اين اولين نامه اي ست كه برايت مي نويسم … تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد مي كند.
تنها گل كوير قلبم
ديروز در كنار جاده همان جاده اي كه قدمهاي تو را برايم به ارمغان مي آورد همان جاده اي كه بارها شاهد رسيدن دو دلدار بود انتظارت را مي كشيدم تا شايد بار ديگر دست در دست هم پا به پاي هم در انتهاي همان خيابان پاييزي بوي بهار را استشمام كنيم … نمي داني چقدر انتظارت را كشيدم نگاهم را به انتهاي بي نهايت دوختم تا شايد جاده از دور دست از انتهاي بي نهايت قدمهاي تو را فرياد كند …حتي به انتظار تو ماندن نيز برايم لذت بخش بود … افكارم را به سوي گذشته پرواز داده بودم ..چقدر زيبا بود ان روزهايي را كه در كنار همين خيابان پاييزي در باغ نگاهم شكوفه هاي بهاري را كاشتي آن روزهايي را كه با حرف هايت مرا به عرش مي رساندي … با گرماي دستهايت دستهاي لرزانم را به آرامش مي رساندي …واي ! آن روز را بياد داري … آن بدرقه باشكوه را مي گويم با لبانت بر لبانم غنچه عشق را كاشتي و با دستانت كه اينبار به لرزش افتاده بود بدرقه ام كردي انگار مي دانستي كه شايد اخرين خداحافظي باشد شايد …نه چه مي گويم … من هم چنان به انتظارت خواهم ماند در كنار همين خيابان ..
مي دانم كه مي آيي !! مي دانم كه تو هم در همين لحظه از خدا مي خواهي كه به اين انتظار پايان دهد … مي دانم كه تو هم در انتظار ان روز آن روزي كه دوباره در كنار هم و اينبار براي هميشه بمانيم خواهي ماند …
نازنينم
بيا كه چشمهاي پرتلاطمم فقط با نگاه تو ارام مي شود … بيا كه قلبم رازها با قلب مهربانت دارد بيا كه وجودم تنها در كنار تو ارامش واقعي خود را بدست خواهد اورد … پس تا لحظه ديدار اي تك گل باغ ارزوهايم تو را به همان خدايي مي سپارم كه عشق تو را در وجودم قرار داد تا اينگونه تو را ستايش كنم …

تا شقايق هست زندگي بايد كرد...

.................

 

بنام خداوند عشق

چند خطي باز براي اينكه بداني هنوز هم به يادت هستم...
بيا اي روياي قشنگ، بيا تا به همه نشان بدهيم كه رويا را فقط در عالم خواب نميشود زيارت كرد، بيا تا به همه ثابت كنيم كه ميتوان به روياها هر چقدر هم دور، دست يافت... بيا تا دست در دست هم فرياد بزنيم كه عاشق هستيم و عشق زيباست و عشق هنوز هم وجود دارد... ميخواهم رازي را با تو در ميان بگزارم:هيچ ميدانستي اي نازنين من كه من قبل از تو عاشق باران بودم؟ و هيچ خبر داري كه وقتي عاشق تو شدم باران هم زيباتر شد؟؟ وقتي آسمان ناگهان خشمگين ميشود و صورت مهربانش سياه ميگردد و ناگهان بغضي كه روزهايي بسيار تحمل كرده، ميشكند، من هم بيرون ميروم و آسمان به ديدن من ميايد و دستهايم را در دستهايش ميگيرد و ميگويد كه باز هم خبري براي من دارد. و من گوش ميكنم، ساكت و بي صدا... و او همچنان درددل ميكند و ناگهان غرشي ميكند و به يادم مياندازد كه
”اي ديوانه تو هم خود عاشقي پس چرا برايت تعريف كنم؟ تو خوب ميفهمي چه ميكشم...“ آنگاه است كه من هم بي امان گريه را سر ميدهم و با تكان دادن سر زمزمه ميكنم:”ميفهمم، ميفهمم...“ و همچنان من و آسمان در آغوش هم ميگرييم... و آسمان بار ديگر باز بانگ بلند ميكند كه:” بيا به من قول بده كه وقتي به دلداده و شيفته ات رسيدي، مرا فراموش نكني...“ و من قول دادم... شاهزاده من بدان كه هر بار آسمان غمي داشت و به گريه افتاد من هم گريه خواهم كرد... ولي بدان كه گريه من ديگر از روي غم نخواهد بود بلكه گريه شادي خواهد بود كه من به عشق زندگي خود رسيده ام و من خوشبخت هستم ولي حيف كه آسمان هنوز هم تنهاست...
اي عشق من، اين بود راز من بود... مرا همچنان دوست بدار، چرا كه من هميشه دوستت

............................

 

همنفسم سلام
امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...
صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟
دوست دارم تو در كناره من بهترين لحظه ها را تجربه كني , دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند , دوست دارم در كناره من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضوره تو , در كنارت خاطرات مشتركمان با ديدگاني اشكبارنامه هاي تو را مرور مي كنم , در هر كلمه از نامه ات تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به ورقي دوخته اند كه خوب مي دانند من براي استمشاق عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد

نامه هايي كه هر كدام تجلي از عشقند
كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد

مهربان ياور زندگي ام

در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطره باراني , اشكهايم را تقديمه قلبه درياييت مي كنم

از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.

 

 

 

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

.........................................................

 

 

 

 

من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خروار دليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي . گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من . نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده . اگه بخواهي ،يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون . ولي. ولي اونوقت مي ميري .آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده .مي دوني سرد چيه؟ گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم .ولي .مي دوني چيه؟ مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي . آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي . يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي . تو دوست من هستي؟ يعني قلبت هم پارچه ايه؟

.............................................................

 

دل

سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

...................................................


بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم
باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود
و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گريه كردم

ابري ديگر فرا گرفته است
آسمان دلم را
ميان غباري از درد نشسته ام
به انتظار نگاه باراني

صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.
بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم
آمدنت را
دخيل بسته ام

..................................

 

چقدر امروز من شکسته ام... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا...
می دونی؟! راحته مردن... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی...
چرا حتی لحظه ها سنگین شدن.؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن.
سینه ی سنگین و پر غصه ی من... پر بغضه... تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا..؟!
هی ! بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پات..سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات.
کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم.
اگه کوچت بی صدا بود... ولی تا دلت بخواد گریه های من پر فریاد بود و هق هق. من تنها من خسته... هر چی باشم عاشق تو... قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت.
یه روزی شاید بمونی با دلم. تا از همه خستگی هام هیچی نمونه، بدم به باد و بزنم فریاد.
شاید که تو تا همیشه باشی پیشم.
من تنها، من خسته، پر دردم، پر غصه.
می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط mohammad|


ای

همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــای من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی

تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی

ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم

ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم

ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران

عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم

ای تورؤیـای شبهای مـــــــن

عشقو ببین تو چشمای من

دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار

 

 

بهانه ها

Blue Girl

 

 

 

به بهانه زندگی آفریده شدیم

 

به بهانه عشق زندگی می کنیم

 

به بهانه دوست داشتن عاشقیم

 

به بهانه بهانه گیری غصه می خوریم

 

به بهانه بی صبری دوست داریم دنیا تموم شه

 

به بهانه گریه شب را می خواهیم

 

به بهانه نا امیدی دوستدار مرگیم

 

اما هیچ کس فکر نمی کنه که همه بهانه ها به دست خودشه

 

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که همه بهانه ها شیرینن

 

هیچ کس نمی خواهد بفهمه که این بهانه ها هستند که آدمو زنده نگه میدارن

 

کاش همه می فهمیدن که زندگی یعنی بهانه...

 

 

 

 

 

 

خدا می گه

www.boyss.blogfa.com

وقتی خدا بهت ميگه باشه يعنی اون چيزی رو که

        ميخوای بهت ميده.

   وقتی خدا بهت ميگه صبر کن يعنی يه چيز بهتر بهت ميده.

       وقتی خدا بهت ميگه نه! يعنی بهترين چيز رو داره

       برات آماده ميکنه...

 

 

اما...
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
 
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است
 

 
 بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند
 
تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
 
 
 
 
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:40 توسط mohammad|


 

                                          

 

 

روي دروازه قلبم نوشتم:

ورود ممنوع!

دلِ پريشان آمد. گفتم بخوانش.خواند و بازگشت.

اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت.

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت.

عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش؟! گفت: من سواد ندارم !!!!!

 

ميخوام يه قصري بسازم . پنجره هاش آبي باشه

من باشم و تو باشي و يک شب مهتابي باشه

ميخوام يه کاري بکنم . شايد بگي دوستم داري

ميخوام يه حرفي بزنم . که ديگه تنهام نذاري

امشب ميخوام تا خود صبح . فقط برات دعا کنم

براي خوشبخت شدنت . خدا خدا خدا کنم

خدا خدا خدا کنم...

ميخوام برات از آسمون . ياساي خوشبو بچينم

ميخوام شبا عکس تو رو . تو خواب گلها ببينم

ميخوام يه جادو بکنم . هميشه پيشم بموني

از تو کتاب زندگي . يه حرف رنگي بخوني

امشب ميخوام براي تو يه فال حافظ بگيرم

اگر که خوب در نيومد . به احترامت بميرم

امشب ميخوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم

اگر نگاهم نکني . ناز نگاهتو بکشم

امشب ميخوام تا خود صبح . فقط برات دعا کنم

براي خوشبخت شدنت . خدا خدا خدا کنم

خدا خدا خدا کنم...

ميخوام برات از آسمون . ياساي خوشبو بچينم

ميخوام شبا عکس تو رو . تو خواب گلها ببينم

ميخوام يه جادو بکنم . هميشه پيشم بموني

از تو کتاب زندگي . يه حرف رنگي بخوني

ميخوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه

به جون هر چي قلب صاف . رنگ گل شقايقه

يه موقعي فکر نکني دلم واست تنگ نمي شه

فکر نکني اگه بري . زندگي کمرنگ نمي شه

امشب ميخوام تا خود صبح . فقط برات دعا کنم

براي خوشبخت شدنت . خدا خدا خدا کنم

خدا خدا خدا کنم...

 

غریب آشنا…..

 

تو از شهر غریب بی نشون اومدی

 

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

 

تو از دشتای دور و جاده های پرغبار

 

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

 

غریب آشنا دوستت دارم بیا

 

منو همراهت ببر به شهر قصه ها

 

بگیر دست منو تو اون دستات

 

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

 

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

 

توزندونم

 

با تو من آزادم .

 

 

جاده در انتظار است

در انتظار تو

و چشم برای دیدنت بی تاب

جاده در انتظار است تا خاک پایت شود

                              و من برای آمدنت

                          جز اشکی در چشم

                                      آهی در دل

و چشمی به راه چه می توانم داشت

و لحظه هایی را که به پایت خواهم ریخت

روز ها و شب ها را جاده در انتظاراست

در انتظار تو.......

 

elaheie eshgh
آنقدر تنها ماندم

كه سخن بر گوشة لبانم خشكيد

و آنقدر غمم را به سكوت گفتم

كه در گوشة دلم لختيد

و تنها خونابه اش

چكه چكه

گونه هايم را به نم كشيد

به غربتم و آشنايم نيست

غروبي سرد و سكوتي سياه

چونان سايه اي سنگين

سراسر سرنوشتم را فراگرفته است

و تو اي عـزيز

تو كه ميداني چُنينم

چرا مُهر سكوت بر لبانت زده اي ؟

اي آشناي من

اگر سزاوار ياري ام ميداني

پيش از آنكه به سوگم بنشيني

با سِحر سخنت

به ستيز غصه هايم بشتاب .

I LOVE YOU

کاش می شد عشق را تقسیم کرد ...

خواب چشمان تو را تعبیر کرد ...

کاش می شد همچو گل ها شاد بود ...

سادگی را با تو عالم گیر کرد ...

کاش می شد در حریم سینه ها ..!! 

عشق را با وسعتش تکثیر کرد .................

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:32 توسط |


shy girl

 

 
 

 

 

 

 

 

شقایق  ای شقایق گل همیشه عاشق

نمی ذارم تو رو از من بگیرن
 حتی تو عالم عکس و نقاشی
 روی پیشونی سر نوشتته
 تو باید فقط مال خودم باشی
 نمی ذارم که تو رو بدزدنت
جای تو فقط روی چشمای منه
توی فال من فقط اسم تو
 کسی که چشاش مث تو روشنه
نمی ذارم اینهمه خاطرمون
پنهونی کنج یه خورجین بمونه
 قسمت طالع تو سفر بشه
 واسه من یه درد سنگین بمونه
 نمی ذارم اونا که کم عاشقن
من و از خیال تو جدام کنن
نمی ذارم تو بری که آدما
 همشون با سرزنش ، نگام کنن
 نمی ذارم توی خلوتت کسی
 بیاد و با شادی با تو دس بده
اون باید لذت این دس دادنو
 به من و خاطره ی تو پس بده
 نمی ذارم کسی جز خودم یه روز
 با تو و با رویاهات کنار بیاد
 تازه از تولد تو حق داره
توی هر پس کوچه ای بهار بیاد
 نمی ذارم که نوازش کسی
 شب ناز مژه هاتو خواب کنه
 نمی ذارم خونه ی آرزمو
کسی با اومدنش ، خراب کنه
نمی ذارم یه غریبه با نگاش
 پادشاه دل بی ریات بشه
 من می خوام خودم پسرتشت کنم
 نمی ذارم که کسی خدات بشه
نمی ذارم به بهونه ی کسی
 عشق و دنیای منو یادت بره
تو یه عمره ، دیگه ، زیبای منی
با یه دنیا اعتماد و خاطره
نمی ذارم تو رو صیدت بکنن
 نمی ذارم که تو از پیشم بری
ولی توی سرنوشتم ، می بینم
 تو نمی مونی پیشم ، مسافری
نمی ذارم جای من کسی شبا
بالای سرت لالایی بخونه
 نمی ذارم دلی که مال منه
پیش بیگانه امانت بمونه
 ا ین نذاشتن چه قدر خوبه ، ئلی
 آخه من که اختیاری ندارم
 تصمیما رو همیشه تو می گیری
 من چه جوری می تونم که نذارم
 تازگی خیلی سفارش می کنی
می گی کم کم دیگه وقت رفتنه
 زیبا جون تو می خوای از پیشم بری ؟
از تو ان قدر فقط سهم منه ؟
 نمی خوای جواب بدی من می دونم
 داشتن زیبا یه کار ساده نیست
 مریمت شرایط و لیاقتش
واسه ی یه مژتم آماده نیست
ترس رفتنت دیوونم می کنه
ولی این دیوونه که کاره ای نیست
زیبا چش به رات می مونم همیشه
تنها دل خوشیم اینه ، چاره ای نیست

 

 

 

 

ديدم تو خواب وقت سحر     شهزاده ايی زرين کمر

 

نشسته بر اسب سفيد     ميومد از کوه و کمن

 

ميرفت و آتش به دلم  ميزد  نگاهش

 

کاشکی دلم رسوا بشه   دريا بشه   اين دو چشم پرآبم

 

روزی که بختم باز بشه   پيدا بشه   اون که آمد تو خوابم

 

شهزاده رويای من شايد توای   اون کس که شب در خوابه من آيد توای تو

 

از خوابه شيرين نگاه پريدم     او را نديدم ديگر کنارم بخدا

 

جانم رسيده از قسه بر لب   هر روز و هر شب در انتظارم بخدا

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 16:12 توسط mohammad|


 

 

دلم از آيه تو لبريز است
و كويري كه مرا تشنه نگه مي‌دارد
مي‌توان عشق به درياي عدم داشتن، اما تا كي؟
مي‌توان در دل مرداب فسردن، تا كي؟
از پس پنجره بسته عشق
دل به رؤياي تو بستن، تا كي؟
به اميد عطشي پاك نشستن، تا كي؟
آي... اي پنجره‌ها...
بشنويد آيه عشق

 

 

 

 

 

یه روز عشق و فضولی و حسادت و

دیوونگی با هم قایم موشک بازی می کردن

بعد فضولی حسادت رو پیدا می کنه

حسادت از روی حسودیش به دیوونگی میگه

عشق پشت گل سرخ قایم شده دیوونگی

خاری رو بر می داره و به طرف عشق پرتاب

میکنه و عشق برای همیشه کور میشه

دیوونگی قول میده تا اخر عمرش پیش

عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول میده

جای چشم های عشق باشه برای همینه

هرکی عاشق میشه دیوونست

 
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:45 توسط mohammad|


 

 

 

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد؟ ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم

 ولي او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش

 قرمز بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم....

دلم براي تنهايي ميسوزد چردلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

 مگر او چه گناهي کرده که تنها شده جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد؟

 ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب

 او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز بود برايش گريستم

 آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم....

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 18:37 توسط mohammad|


"من نه به سختي ها، که به زيباييها ميانديشم که هنوز پا بر جاست"

 

درسته که تو نمادي از همه ي گلهاي قشنگ دنيا هستي.....اما با گلها ميشه حرفهاي نگفته ي زيادي رو به کسي که دوسش داري بزني.....

 


* رز سرخ: عشق بي ريا،زيبايي،شجاعت،احترام،تبريك،"دوستت دارم"

TinyPic image


* رز سفيد: پاكي،معصوميت،راز،سكوت،فروتني،احترام، "عشق من به تو عميق و خالصانه است"

TinyPic image


* رز صورتي: قدرداني، "متشكرم" وقار،ستايش،همدلي،لطافت،شادكامي،    "باورم كن" ، "تو خيلي دوست داشتني هستي"

TinyPic image


·       رز زرد: شادماني،رفاقت،شوق،حسادت،آغاز دوباره، "فراموشم نكن" - "معذرت ميخواهم"

TinyPic image


 رز بنفش: عشق در نگاه اول،سازش

TinyPic image


* رز نارنجي: اشتياق،شيفتگي،آرزو

TinyPic image


* غنچه رز: نماد پاكي و زيبايي،جواني،عشق نوپا.

TinyPic image


* يك شاخه گل رز: سادگي،سپاسگزاري،عشق تازه.

TinyPic image


* رزسفيد عروس: عشق مبارك و فرخنده.

TinyPic image


* رز قرمز سير:" هنوز دوستت دارم"

TinyPic image


* دسته گل رز: قدرداني.

TinyPic image


* دسته گل رز كوچك: "من به ياد تو هستم"

TinyPic image


اين متن رو با همه ي گلهاي توش تقديم ميکنم به همه ي اونايي که خوندنش تا بدونند من خيلي خيلي دوستشون دارم...

 

منتظر نظرهاي خوبتون هستم.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:8 توسط mohammad|


 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:30 توسط mohammad|


 

 

 اسپانیای ها میگن:" عشق ساکت است اما اگر حرف بزنداز هر صدایی بلندتر است."ایتالیایی ها میگن:"عشق یعنی ترس از دست دادن تو! " ایرانی ها میگن:" عشق سو ء تفاهمی بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود...

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 17:7 توسط mohammad|


میدونی چقدر سخته که از خواسته هات بگذری

چقدر سخته که یه نفر رو دوست داشته باشی ولی بهت بگه مزاحمي

چقدر سخته که به خاطر مزاحمت مجبور بشی پا روی احساساتت بذاری

چقدر سخته که کلی حرف تو دلت داشته باشی ولی نتوني به زبون بياري

چقدر سخته که مجبور به رفتن باشي

چقدر سخته که كسي رو كه زندگيته فراموش کنی

و چقدر سخته زندگی بودن زندگي

نميدونم چرا حتما" يه دليلي داري واسه خودت

ولي ..........بخدا آدم بدي نيستم...........هيچ قصد بدي هم ندارم

ميدونم همچين كسي هم كه گفتي وجود نداره حداقل دليلشو بگو..........

اي كاش زنگ نميزدم ديروزکه بهم بگی مزاحمتم.......نميدونم چي بگم نميدونم

فقط ميدونم خسته ام.......ميخواستم بيام اينجا بنويسم كلي حرف تو دلم بود

الان هيچي يادم نمياد.........حرفاي هست كه نميخوام اينجا بگم.......

دلم به طرز عجيبی گرفته بود

.فکر اينکه من مزاحمتم داشت ديوونم می کرد

احساس ميكنم اين روزها به قدري كوچيك شدم كه تو بغله نيكي هم جا ميشم

ميدوني هميشه تو زندگي سعي كردم خودم باشم كلا" آدمي نيستم

گير باشم.....حالا چي برسه به اينكه مزاحمتي واسه كسي داشته باشم

حتي بعضي اوقات كه داشت دلم ميتركيد

هيچ وقت به رويه خودم نياوردم چون دوست ندارم هر كسي وارد حريم خصوصي زندگيم بشه

چرا بزرگ شدم؟؟؟؟؟؟؟؟

بچگیامو و دوست داشتم. من دنبال اون صداقتی بودم که حالا دیگه نیست

شايد ظاهره قضيه نشون نده ولي من

خيلي وقته از آدما كندم

دوست داشتم يه روزي حرف بزنم باها ت نه اینجا. اینجوري

ولي نميدونم چرا هر وقتم با هات حرف ميزنم همه ميپره.......

يه چيزو ميدوني من با كسي تعارف ندارم.از آدماي كه خوشم نياد ازشون راحت كنار ميكشم.......

كساي رو هم كه دوس دارم يعني فوق العاده زياد دوستشون دارم

كمي تو زندگيم معني نداره.....يا هست يا نيست

حق با شماست.........من نميتونم اجبار كنم هر كي اختياره خودشو داره

ولي ببخش كه من مزاحمت ميشم

ببخشيد كه ناراحتت ميكنم....بخدا دست خودم نيست

ميدوني بينهايت دوست دارم.ميدوني بينهايت واسم عزيزي؟؟؟

حالا كه بودنم ناراحتت ميكنه حداقل

قدم رنجه كن به خوابم بيا

بعضي اوقات به قدری دلم واست تنگ ميشه كه خدا ميدونه..

ديشب تا 4 بيدار بودم......اومدم پایین پنجره اتاقت و نگاه كردم

از اينكه حس كردم نزديكمي دلم آروم شده بود

نمیدونم چرا اینجوری شد.........به هر حال شد

زندگی من....... عزیزه دلم........

قربون مهربونیات .......فدایه خنده هایه موذیانت بشم

دوست دارم زندگی.............

Image hosting by TinyPic

 

اینم یه جور تماشاچیه

 

می خوام قلکم را بشکنم با نصف پولش نازتو بخرم

با نصف دیگش مداد بخرم نازتوبکشم

 

گفتي كه امشب اومدم بهت بگم بايد برم
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم

بايد برم براي تو فقط يه حرف ساده بود
كاشكي مي ديدي قلب من به زير پاهات افتاده بود
شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه
شايد كه اين عاقبت اينجوري عاشق شدنه
سفر هميشه قصه رفتن ودلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يك نفر ميره آدم و تنها ميزاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا ميزاره
هميشه يك دل غريب يه گوشه تنها ميمونه
يكي مسافر و يكي اينوره دنيا ميمونه
دلم نمي آد كه بگم بمون بخاطر دلم بمون
اما بدومن با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي كوچه اي كه بي تو لبريز غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 22:55 توسط mohammad|


 

 

 

 

بنويس ناشناس دلم گرفته امشب

بنويس پريشونم مث هرشب

بنويس ناشناس تشنه غرورتم

بنويس فداي دل صبورتم

بنويس ناشناس مهربونم پريشونه

بنويس طفلكي تنهاست ميون خونه

بنويس ناشناس غم مهربون غم منه

بنويس حال و روزش عين منه

بنويس ناشناس مهربونم وقتي خم به ابروش مياره

بنويس كه اين حالش چه بلايي سر من مياره

بنويس ناشناس خواهشام بي اثرن

بنويس تمناهام همه بي پا و سرن

بنويس ناشناس قلم با وفاي من

بنويس يار با وجود وباصفاي من

بنويس ناشناس دلم جام جم مي خاد

بنويس دلم هواي با هم بودن مي خاد

بنويس ناشناس قلمم بي رمقه

بنويس جوهر زمانمون خيلي كمه

بنويس ناشناس دوستيا صفا ندارن

بنويس بعضي دلا وفا ندارن

بنويس ناشناس قصه ها مدد دهد

بنويس فرياد تو را که سر مي دهد

بنويس ناشناس دلم گرفته امشب ،مث ديشب

بنويس پريشونم مث هرشب

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:48 توسط mohammad|


انگار براي عاشقي آفريده شده.يا نه!!!!براي رسوندن خبري از عاشقي به معشوقي

يا از معشوقي به عاشقي....
قاصدک رو گرفتم اين بار هيچ خبري با خودش نداشت اما نذاشتم بي خبر بره
تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم......

قاصدک نرفته برگشت و گفت:
شونه هاي من براي رسوندن اين خبر ضعيف هستن. اين خبر سنگينه و اين عشق بزرگ.
گفتم برو........قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندي زد و گفت:
از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه , راهي از رنج و عشق و صبوري
و هر کسي به اين راه اشنا نيست
پس عاشق اون کسي باش که جواب عشق
رو خوب بده.....
بدرود

                                  

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:12 توسط mohammad|



مطالب پيشين
» اسرار و روشهای نفوذ دردلها
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pars Skin